دختری پر از خوشبختی

گاهی شاد گاهی ...بازم شاد

حرفم باهاتون

سلام

 

هوبین؟

هوشین؟

هوش میگذره؟

چه هبرا؟

هانواده هوبن؟

هیلی هیلی هوش اومدین..

وبلاگ هودتونه....

قابل شمارو نداره..

 

اول)اگه بلند گوی کامپوترتون خاموشه روشنش کنید و اهنگ رو از اول گوش کنید من که هودم عاشق این اهنگم .....

 

دوم)هییییییییییییییلی هوش حالم میکنید اگه بدون نظر خارج نشید....

 

سوم)کپی کردن مطالب وبلاگ کاملا ازاده فقط بهم بگید کدوم مطلب رو کپی کردید...

 

چهارم)خیییییییلی حال بدیه وقتی ادم ببینه 5-6نفر انلاینن ولی بعد از چند دقیه همشون برن و یه نظرم نذارن..مگه نه...؟

 

دیگه...

 

دیگه این این که مطالب قبلیه وبلاگم هم قشنگن هیییییییییلی هوش هال میشم اگه به اونام یه نگاه بندازین

دیگه....

 

اهان دیگه این که وقتتون رو نمیگیرم برید مطالب وبلاگ خودتون رو تماشا کنید فقط هرکی میخواد ثابت کنه هییییییییییلی با حاله نظرش رو در مورد هر پست بگه...

 

برید دیگه چرا وایسادین؟

 

 

[ چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:46 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

من وبلاگمونو دوس دارممممممم

من...

 

هانیه.....

 

وبلاگمونو دوس دارم..

 

باهاش کلی خاطره دارم...

 

نمیذارم تنها بمونه...

 

شاید دیر به دیر بیام ولی حتتتتما میام

[ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:8 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

خدای خوب من

خدا

بينهايت است و لامكان و بي زمان

اما

ب قدر فهم تو كوچك ميشود

ب قدر نياز تو فرود مي آيد

و

ب قدر گمان تو كارگشا

و ب قدر آرزوي تو گسترده

 

خداوند همه كس را همه چيز ميشود ...

[ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:6 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

لبخند بزن

 

خجالت نکش..


اینجوری هم به من نگاه نکن...

 

تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری..


حتی با این لباس کهنه...


با این دستهای چروک و سرما زده ...

 

لبخند بزن عروسک من...

 

سهم تو از دنیا لقمه ی کوچکی است که در دست داری...

[ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:4 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

یک نفر...

 

قاصدک شعر مرا از بر کن...

  برو آن گوشه ی باغ ،سمت آن نرگس مست ،ک ز تنهایی خود دلتنگ است

  بنشین روی نسیمی کز احساس برون می آید ...

  و بخوان در گوشش شعرم را:

  یک نفر خواب تو را می بیند!

    یک نفر لحظه ای تو را از یاد نخواهد برد... 

[ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 13:1 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

دستانت...

احتیاجی به تسبیح نیست 

 

دستانت را که به من بدهی 

 

با انگشتانت ذکر دوست داشتن سر می‌دهم

[ چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ ] [ 17:34 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

بازم محرمو باز شعر محتشم

سلام

 

درسته که وبلاگ نویسی یکم طرفدارش کم شده

 

ولی هنوزم فضای بلاگفا بهم ارامش میده

 

ماه محرم از راه رسید

 

دعا میکنم فهم و درک هممون از ماه محرم یه کوچولو بالاتر بره

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ ] [ 20:51 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

خدایا میشه بسه???

روز های زندگی ام سپری می شوند...

 

خسته کننده و ملال اور...

 

غم وغصه از در و دیوار زندگی ام بالا می روند...

 

به معنای واقعی زدگی ام جهنم شده است

 

روز هایی که باید بهترین و شاد ترین روز های زندگی ام باشند

 

 

تبدیل شده اند به خسته کننده ترین روز های زندگی ام...

 

راستی...

 

مقصر کیست?? من?? به نظرم من مقصر ترین ادم این قصه ام

 

کلا ادم مزخرفی شده ام...

 

دلم برای شادی های زندگی ام تنگ شده..

 

 

من نیز روزگاری فقط میخندیدم

 

بی هیچ فکر و دغدغه ای

 

من نیز روزگاری خنده تنها مهمان لب هایم بود

 

ان روز ها انگیزه های زیادی برای زندگی داشتم

 

 

نمی دانم..

 

مگر زندگی جای پیشرفت نیست??

 

 

پس چرا من هر روز عقب تر میروم??

 

نوشتن تنها چیزی است که این روز ها باعث می شود کمی اشک بریزم

 

 

و سبک شوم از این بغض...

 

دلم چیز های زیادی میخواهد که رسیدن به هر کدام از انها

 

محال ترین است...

 

شاید پر توقع شده ام

 

شاید قبلا ها که شاد بودم توقعم از زندگی کمتر بود

 

اما این نیز خصلت بزرگ شدن و رشد کردن است

 

 

که توقع ادم را از زندگی بالا می

 

برد..خدایا من هنوزم سر حرفم مانده ام..

 

کاش اجازه داشتیم تنها گاهی وقت ها که

 

حس میکنیم حالمان از این زندگی به هم میخورد

 

 

بگوییم زندگی جان فعلا خدافظی...

 

کجایی ای کسی که میگویی از رگ گردن به من نزدیک تری...

 

 

ببین...

 

دارم دق میکنم از بیچارگی..

 

ببین..

 

 

با هر نفس عمیقی که میکشم چشمانم پر از اشک میشود...

 

خدایا میشنوی?? قلبم دیگر منظم نمیتپد..

 

 

خدایا بس نیست??

 

 

خسته شدم..

 

مردن سخت است اما عجیب به ان احتیاج دارم

 

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 23:45 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

دوووووووووست دارم

جملات زیبا , متن های تصویری , جملات الهام بخش عکس ,

[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:50 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

الکی مثلا

 

((من))!!!

 

عاشق نیستم

 

فقط،گاهی که حرف تو میشه

 

دلم مثل اینه که تب کنه گرم

 

و سرد میشه

 

آب میشه

 

تنگ میشه

 

اینکه {عاشقی}نیست!!!

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 3:11 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

من عااااااشق این شعرم... فوق العادس

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو


سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم


ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
...
کی رود رخ ماهت از نظرم،


به غیر نامت کی نام دگر ببرم


اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟


فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من


دگر چه پرسی ز حال من!!

تا هستم من اسیر کوی تو ام به آرزوی تو ام


اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟


فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 4:38 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

فقط تو

در سرم تویی ...

در چشمم تویی ...

در قلبم تو ...

من

عکس دسته جمعی توام ...


[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 4:31 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

من منتظر امدنت میمانم

نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم...
 
میخواهم و ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را...
 
آری،من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام
 
و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت،
 
همان هایی که برای به هم رسیدن برمیداری...
 
امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند،
 
عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد و من اما،
 
آنقدر نزدیک می بینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت و حتی
 
 
نوازش هایت را حس میکنم...
 
دوری و دیر میشود که بیایی میدانم
 
اما آنقدر نزدیک می دانمت که گویی هرلحظه با منی،
 
اینجا کنار من،
 
در واج واج کلماتم حتی...
 
می آیی،میدانم...
 
آنقدر منتظر میمانم تا چشم هایم نوید آمدنت را به قلبم بدهند،
 
چشمان منتظرم...
 
[ جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 22:14 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

ارامشم تویی

بی شک


آرامش من چیزی نیست جز...


انقباض چند عضله صورت


و سه چین کنار چشم تو

 

[ جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:32 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

خداروشکر


 

 

 

 

[ پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:0 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

من عااااشق زندگی تو روستام

 

ای دستهای شرقیِ از شرم نان، کبود


بسیارتان سلام و فراوانتان درود


ابری ست خانه ام چه کنم ای ستاره ها؟


آیا دری به سمت شما می توان گشود؟

 

 __سهیل محمودی__

 

(اخ خدایا اگه بدونی چقدر از زندگی تو این شهر ارواح بیذارم

کاش بشه زودتر بریم از تهران

بریم تو یه روستای خوشششگل زندگی کنیم

یعنی میشه؟؟؟؟)

[ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 1:53 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

هعععععععی خدا

می ترسم از نبودنت...

 

و از بودنت بیشتر!!!

 

نداشتن تـو ویرانم می کند...

 

و داشتنت متوقفم!!!

 

وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.

 

و وقتی هستی "تو را" میخواهم.

 

رنگهایم بی تو سیاه است و در کنارت خاکستری ام

 

خداحافظی ات به جنونم می کشاند...

 

و سلامت به پریشانیم!؟!

 

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار...

 

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

 

در خیال من بمان...

[ دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 21:47 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

مث خودم

 

عکس های عاشقانه ی غمگین و دخترانه ی زیبا

 

از انســــان هـــای احســـاساتــی

بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،
.
دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،

حتـــی زنــدگــــی . . .

[ یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:54 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

 

می دانی اشتباه شازده کوچولو چه بود؟

 

بیان عشقش !

 

شاید اگر گل سرخ نمی دانست شازده ی داستان ما عاشق است هیچگاه بد خلقی نمی کرد.

 

این خاصیت معشوق ست :

 

اطمینان از حس عاشق و رها کردن او!

 

نگویید حستان را نگویید؛

 

به کاینات قسم می روند، آدم ها به محض فهمیدن دلتان یادشان می آید که باید شور

 

عشق را جای دیگری بیابند.

 

حستان را بگذارید میان پارچه ی سه گوش مخملی باسوزن دوزی های طلایی،

 

چایی بریزید و جرعه جرعه بنوشید و بگذارید تا آخرین نفس هایتان بکر بمانید.

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:34 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال  بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.
.
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

 

 

 

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم, که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود, رنگارنگ, از همه رنگ, بخر و ببر!

 

 

 

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.

 

"مهدی اخوان ثالث"

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:38 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

بعضی وقتا...

بعضی وقتا بعضی حرفارو نمیشه گفت

 

دلیل بعضی از کارا و رفتار ها رو نمیشه توضیح داد

 

چون به نظر دیگران مسخرس

 

اما خدایا این کاری که من امروز کردم به نظر خودم کااااملا منطقی بود

 

نتونستم قانعشون کنم

 

قهر کردن باهام

 

 

 

ولی من مجبور بودم

 

[ جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 16:13 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

jbaymzn47yho1y1yyw متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند….

 

و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.

 

آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند ….

 

و قلبها جدي جدي مي شکنند.

 

آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند….

 

و دلها جدي جدي عاشق مي شوند .

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:53 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

بعد از از یه غیبت خیییییییلی طولانی سلاااااااااام

عکس ماه رمضان

 

مارا به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند

{من عااااااشق ماه رمضونم}

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:4 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

همینجوری ...

 

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 23:49 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

من یک دختر ایرانیم...

من یک دختر ایرانیم...

 

بدان....!!

 

"حوای " کسی نمیشوم ...

 

که به هوای دیگری برود...

 

تنهاییم را با کسی قسمت نمیکنم ...

 

که روزی تنهایم بگذارد...

 

روح خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته ...

 

ارزان نمیفروشمش...

 

دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد...

 

بی حرمتش نمیکنم و به هر کسی نمیسپارمش...

 

باران بی وقفه این روزها...

 

هوای عاشقی به سرم می اندازد...

 

لبریزم از مهر اما استوار...!

 

"سودای دلم " قسمت هر کسی نیست...

 

عشق حوای ایرانی ، با شکوه است و بزرگ ...

 

آدمی را برای همراهی برمیگزیند :

 

شریف...

 

لایق...

 

فروتن...

 

عاشق...!!

 

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 23:42 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

کیستی؟!

کیستی که من

 

 اینگونه به اعتماد

 

 نام خود را

 

 با تو می گویم...

 

 کلید قلبم را

 

در دستانت می گذارم

 

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

 

به کنارت می نشینم

 

و سربر شانه‌ی تو

 

اینچنین آرام

 

به خواب می روم؟

 

کیستی که من

 

اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟!!

 

کیستی که من

 

جز او

 

نمی بینم و نمی یابم ؟!!

 

دریای پشت کدام پنجره ای؟

 

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

 

زندگی را دوباره جاری نموده ای

 

پر شور

 

زیبا

 

و

 

روان

 

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم

 

جان می گیرد

 

و هر لحظه تعبیری می گردد

 

ازفردایی بی پایان

 

در تبلور طلوع ماهتاب

 

باعبور ازتاریکی های سپری شده...

 

کیستی

 

ای مهربان ترین؟

 

 

احمد شاملو

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:49 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

خدا جونم قربونت برم

در هیاهوی زندگی دریافتم

 

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

 

در حالیکه گویی ایستاده بودم...

 

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد

 

و دریافتم کسی هست

 

که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود...

 

به همین سادگی!

 

کاش نه میدویدم... نه غصه میخوردم

 

فقط او را میخواندم!!!

[ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:31 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

بعد از یه غیبت طولانی دوباره سلام...

ما گنهکاریم،آری جرم ما هم عاشقی است

 

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

 

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

 

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

 

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است

 

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است

 

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

 

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

 

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

 

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟

 

**قیصرامین پور**

[ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:30 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

تو یه وب دیگه دیدمش... خوشم اومد... کپیش کردم...بعععععععععله

 

سرم او کار خودم بود

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

بعد یه روز یه نفر رو دیدم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

من یه کادو مثل این بهش دادم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

وقتی اون کادومو قبول کرد این شکلی شدم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

ما تقریبا همه ی شب ها با هم گفت و گو می کردیم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

وقتی همکارام منو و اونو تو اداره دیدن اینجوری نگاه می کردن

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

منم اینجوری جواب می دادم 

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

اما روز عشق اون یه گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه 

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir 

و من اینجوری بودم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

بعدش اینجوری شدم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

احساس من اینجوری بود

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

بعد اینجوری شدم

پدر عاشقی بسوزه که من را به این روز انداخت !!! ( تصویری) - www.taknaz.ir

[ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 19:33 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]

عشق من؟

چه حس قشنگــــــــیه وقتی میشی مَحـــــــــــرمِ دل یکی

 

.. یکی که بـــــهش اعتمـــــــــــاد داری ..

 

بهت اعتــــــــــــــماد داره .. از دلتنگی

 

هاش بــــــــــرات میگه .. از دلتنگــــــــی هات براش میگی ..

 

آروم میـــــــــــشه .. آرومــــــــــ میــــشی ..

 

حسی که هیچ وقت به تــــــــــنفر تبدیل نمیشه ..

 

این حس مثـــــــــــل قطره های بارون

 

 پاکـــــــــــه

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:20 ] [ هانیه فاطمه ] [ ]