دختری پر از خوشبختی



سلام دوستان گلم

هوبین؟

هوشین؟

هوش میگذره؟

چه هبرا؟

هانواده هوبن؟

هیلی هیلی هوش اومدین..

وبلاگ هودتونه....

قابل شمارو نداره..


اول)اگه بلند گوی کامپوترتون خاموشه روشنش کنید و اهنگ رو از اول گوش کنید من که هودم عاشق این اهنگم .....


دوم)هییییییییییییییلی هوش حالم میکنید اگه بدون نظر خارج نشید....


سوم)کپی کردن مطالب وبلاگ کاملا ازاده فقط بهم بگید کدوم مطلب رو کپی کردید...


چهارم)خیییییییلی حال بدیه وقتی ادم ببینه 5-6نفر انلاینن ولی بعد از چند دقیه همشون برن و یه نظرم نذارن..مگه نه...؟


دیگه...

دیگه این این که مطالب قبلیه وبلاگم هم قشنگن هیییییییییلی هوش هال میشم اگه به اونام یه نگاه بندازین

دیگه....

لطفا لطفا لطفا اقایونی که وارد وبلاگ میشن از طرح مسایل متفرقه بپرهیزند.... با تشکر

 

اهان دیگه این که وقتتون رو نمیگیرم برید مطالب وبلاگ خودتون رو تماشا کنید فقط هرکی میخواد ثابت کنه هییییییییییلی با حاله نظرش رو در مورد هر پست بگه...


برید دیگه چرا وایسادین؟

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


هدافظ

تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392سـاعت 21:46 نويسنده هانیه ♦

سلام

هوبین؟

دلم خواست یه هویی یه پست متفاوت بذارم

چیه خووو؟

دلم خواست دیگه....

بزن بریم رفیق...


شاعر میگه: بنی آدم اعضای یکدیگرند
اما مشخص نکرده که مثلا من دقیقا جیگر کی هستم؟!

 
طرف لب دریا نشسته بود،هی میگفت ماشاالله ماشاالله،ازش پرسیدن چرا هی میگی ماشاالله ؟
میگه پسرم نیم ساعته رفته زیرآب هنوز بالا نیومده!!!!!!
 

 
یه سری از آدم ها هستن که
وقتی دارن آهنگ گوش میدن
مدام میزنن آهنگ بعدی!!!!
به اینا اصلا کار نداشته باشین :|
اینا با هر آهنگ
خاطره ای از یکی میاد تو ذهنشون
.
.

که دوست ندارن بیادش بیارن :)
 
به گوسفنده ميگن بهترين روز زندگيت کي بوده ؟؟
.
.
.
.
.
.
ميگه بعععععععععععععع !!
چي توقع داشتي ؟
بگه روزي که با عشقم آشنا شدم ؟؟
گوسفنده ....ميفهمي ؟؟!!!
گوسفند ...!!!!
 
جای خالی ات را نه قهوه پرمیکند،نه قلیون ونه حتی کتابو سیگار...
...
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
ولی اون دوستت بووووود!!!؟؟؟...قدبلنده چشم رنگیه ؟؟؟
اون شاید یه کارایی بتونه بکنه
 
 
 
اخیییییییییش خوبم شد...
بازم تشریف بیارین این طرفا...
هدافظ
تاريخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393سـاعت 23:41 نويسنده هانیه ♦

امروز که دارم این پست رو مینویسم بیست و نهمین روز ماه رمضونه.....

حالم خوب بوده تا حالا یعنی همیشه به ماه رمضون که میرسم حالم از وقتای دیگه خیلی بهتره شاید اتفاقایی که تو این ماه برام افتاد و خبرایی که شنیدم و تو هر ماه دیگه ای میشنیدم حالم حسابی خراب میشد اما هیچ وقت نفهمیدم و نمیفهمم چه حس و حالی داره این ماه رضون که هانیه ی پر جنب و جوش و عصبانی و یه کم تند خو رو اروم میکنه....

ولی حالا،حالا که حس میکنم این ساعتا این دقیقه ها و ثانیه ها دیگه اخرین لحظه های نفسم کشیدنم تو این ماهن و لحظه های ارامشم دارن باهام خدافظی میکنن... حال دلم یه جوریه،مثل اون روزایه پاییز که ادم کنار چنجره وایمیسه پرده رو میزنه کنار میبینه اسمون خاکستری شده و پره ابره...دلم مثل اون موقع ها گرفته...

توی اون روزای پاییز ادم وقتی دلش وامیشه که اسمون بباره و یه باد خنکم بیاد،بعدش با اون بوی خاک و بادی که بلند میشه ادم تازه حس میکنه حاله دلش داره خوب میشه...

یادمه پارسال هم اخرای ماه رمضون همین حالو داشتم ماه رمضون که تموم شد حسابی دلم گرفت و دیگه هیچ بارونی توی دلم نبارید که حالش و خوب کنه...انقدر حال دلم همینجوری موند تا رسید به اولین روز ماه محرم توی نماز خونه مدرسه، یه مراسم به خاطر شروع ماه محرم برگزار کردن راستش من خیلی اهل گریه توی روزه ها نیستم ولی خوب اون روزا هوای دلم بدجوری مثل هوای اون روزای پاییز بود...

حالم دست خودم نبود منتظر بودم دبیرمون روزه شو شروع کنه تا بارون هوای پاییزیه دلم بباره...وبارید به اندازه  دو سه ماه گرفتگی و ابری بودن دلم بارید ...انقدر بارید که دیگه اروم شدم...

خوب یادمه که پارسال اولین روز محرم ابرای دلم کنار رفتن و هوای دل بهاری شد....خوب یادمه...

ولی امسال از وقتی سال تحویل شد از وقتی که نهم عید رفتم کربلا...از وقتی که گنبد طلای نجف و دیدم... از وقتی که تو حرم حضرت علی زانو هام و بغل کردم و های های گریه کردم...از همون وقتی که پا تو کربلا گذاشتم و رسیدم بین الحرمین...از وقتی که دلم پرمیکشید برم حرم حضرت ابوالفضل ولی به خاطر احترامی که خضرت ابوالفضل به امام حسین داشت منم رسم ادب رو به جا اوردم و رفتم زیارت امام حسین...از همون اولین باری که تو بین الحرمین سینه زدیم و رفتیم سمت حرم علمدار...از همون زمانی که متوجه شباهت عجیب همه  گنبد ها و ایوون طلاها با گنبد و ایوون طلای امام رضا شدم....

از هون لحظه ها تا خود الان دلم پر میکشه برای حرم امام رضا...دلم خیلی گنبد طلا میخواد... جالبه تو کربلا بودم و پیش سقا خونه های حرم علمدار ولی ....دلم خیلی ی لیوان اب از سقا خونه امام رضا میخواد....

فکر کنم امسال نیازی نباشه صبر کنم تا محرم بیاد....اگه خدا بخواد و اقا بطلبه قراره تا اخر مرداد یه سفر بربم مشهد و برگردیم...حال دلم خوب میشه، هواش بهاری میشه دوباره...میدونم...حتی ذره ای شک ندارم که حالو هوای حرم دلم و خوشگل میکنه....

دعا کنید که بشه...

 

تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393سـاعت 16:26 نويسنده هانیه ♦

http://photos-a.ak.instagram.com/hphotos-ak-xfp1/10561087_1645233455700864_1158059112_n.jpg

گزارش تصویری

http://photos-d.ak.instagram.com/hphotos-ak-xpf1/10561115_501722276637803_798619300_n.jpg

تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393سـاعت 14:29 نويسنده هانیه ♦

زندگی و دوست دارم اما نه این مدلیش و نه این طوریش و نه این روزاش و . می گن همه چی دست خودته که یه تکونی به زندگی ت بدی.خب وقتی هرکاری می کنی و آب از آب تکون نمی خوره اون موقع چی؟ اون موقع باید چیکار کنی؟ با اینکه با تمام وجودت منتظری معجزه ای بشه اما حتی راهی هم جلوی پات باز نمیشه چه برسه به خود معجزه! اون وقت باید چیکار کنی؟

بعضی موقع ها ترس به دلت می افته که نکنه به خاطر اینکه راه و بهت نشون نمی دن با همه چی و

همه کس لجبازی کنی.نکنه با خود خودش قهر کنی که چرا منو نمی بینی در صورتی که می دونی

حواسش همیشه بهت هست.

 

می ترسم ، از آخر عاقبتش می ترسم ! می ترسم که برسم به اونجایی که فقط خودم بمونم و خودم

 خودم بمونم و بی راهی ، خودم بمونم و تنهایی !

 

چیکار کنم که اینطوری نشه ، که دلم قرص باشه . چرا خودش هیچ پیشنهادی نمیده به آدما .چرا بهم

نمیگه که چیکار کنم؟ می دونم زندگی معامله نیست ، می دونم نباید شرط و شروط گذاشت اما خب

بعضی موقع ها دلم می خواد که اینطوری بشه . بده ؟!

 

+ خدایا معجزه هات و گذاشتی واسه روز مبادا ؟ آخه چرا اینقدر صبوری؟

 

+ این روزا کسی شدم که نبودم. حسود شدم تازگی ها ! حسود چیزی که می دونم یه روزی از دستش می دم!

 

+ واسه هم دعا کنیم.با همین دعاها همدیگر و نجات میدیم.باور کنید.شاید همین دعاها در حق

همدیگه بشه معجزه ای که هممون منتظرشیم!!!

 

امشب اولین شب سرنوشتامونه

واسم دعاکنید و واستون دعا میکتم

به دعاهاتون خیلی نیاز دارم

در پناه حق

 

یاعلی

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393سـاعت 15:47 نويسنده هانیه ♦

میدونی چیه؟ بعضی وقتا یه سری اتفاقا تو زندگیه ادما میافته که همه حساب کتاباشون و به هم

میریزه....

مثل همین الان زندگی من...انگار خدا میخواد بهم بگه اهای دختره حواست باشه که منم هستما

همینجوری نمیتونی برا خودت ببری و بدوزی تا من نخوام تو ناتوان تر از اونی که بتونی کاری بکنی

برای همین یهو ی کاری با خودت و محاسباتت میکنه که دو ماه تو هنگ میمونی و حس میکنی قرار

نیست حالا حالا ها بیای بیرون....

اصل اصلش اینه که دلم بدجوری گرفته،اصل اصلش اینه که همه محاسباتم ریخته به هم و خدا داره

بهم میگه اهای دختره تا من نخوام هیچ کدوم از کارات درست نمیشه....

ولی اینجور وقتا ته دلم خوشحالم....

چرا؟؟؟؟

چون اینجوری مطمن میشم که خدا انگار حواسش بهم هست مطمن میشم خدا با همه بزرگیش داره

نگام میکنه حتی اگه این نگاه کردنه به قیمت به هم خوردن همه اون چیزایی باشه که برای خودم

برنامه ریزی کرده بودم بازم برام ارزش نگاه اون بالایی رو داره...

نگام میکنه که امتحانم میکنه دیگه...مگه نه؟

اگه همه کارام خوب خوب پیش میرفت میشدم مثل بعضیا که خدا از سر بی توجهی بهشون همه

کاراشون و درست میکنه که مبادا یه وقت در خونش نرن...

ولی الان میدونم اون بالایی داره نگام میکته که محاسباتم و میریزه به هم که بهم میگه....

اهای دختره منم هستم

به قول ی بنده خدایی....

اگر بر من نبودش هیچ میلی چرا....

 

و باز هم به قول یه بنده خدایی....

 

دلم تنگه دلم تنهاست دلم حالی به حالیه

چقدر این بی کسی سخته خدایا جات خالیه

 

اره دیگه خلاصه مطلب این که این روزا حال دلم دو تا هوا داره یه هواش خوبه چون میدونم خداجون

حواسش به منم هست و ی گوشه چشمیم به من داره...

یه هواشم ابریه چون همه اون چیزایی که برا خودم برنامه ریزی کرده بودم به طرز ووحشتناک و غیر

منتظره ای به هم خورده

مواظب خودتون و حال دلاتون باشین

 

به امید دیدار

تاريخ شنبه بیست و یکم تیر 1393سـاعت 13:7 نويسنده هانیه ♦

سلام

من هیییییییییییییییلی ناراحتم

 

چرا باختیم؟

 

واقعا حقمون نبود...مگه نه؟

 

فکرشو بکن....

نووووووووووووووووددد دقیقه به اون قشنگی بازی کردن

اخرش...

 

اونم که از داوریه منصفانشون...

اخخخخخخخخ که چقدر دلم میخواد داور و مسی و یه دل سیر بزنم

تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393سـاعت 23:54 نويسنده هانیه ♦

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393سـاعت 14:3 نويسنده هانیه ♦


تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393سـاعت 13:53 نويسنده هانیه ♦

قالب رایگان وبلاگ

آﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ

آﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ میشن...


ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ...

ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ میگن ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ..ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ، ﺳﺎﮐﺖ میشن، ﭼﯿﺰﯼ نمیگن، ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ هیچوقت ﺑﺮ نمیگردن

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393سـاعت 13:47 نويسنده هانیه ♦

http://neca.freeiz.com/up/a14d4fe2f194.jpg

تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393سـاعت 22:36 نويسنده هانیه ♦




یک گوشه ازقلبم هست که همیشه فقط برای بابام میمونه....
همون جایی که خاطرات کودکی ام هنوز زنده اند حتی وقتی بزرگ میشم

تاريخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393سـاعت 16:54 نويسنده هانیه ♦


بﺴﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺐ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ:) ... ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮﻧﻮ ﭘﺎﮎ کنن ﻮ ﺑﮕﻦ : ﻫﻬﻬﻬﻬﯽ !!! ﮐﯽ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ؟؟:) : : : : : : : : : : : : : : ﺍﻭﻥ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺧﺮﻳﺪﻩ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺮﺍﻳﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻴﺸﻴم :d... ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟؟:| ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﯿﺮﯼ ﻣﮕﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮﺭﻭ ﺗﻨﮓ ﮐﺮﺩﻡ؟:(:|


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

تاريخ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393سـاعت 19:16 نويسنده هانیه ♦

لپتو بچشم گوگولی

تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393سـاعت 20:46 نويسنده هانیه ♦

52915783288801932688.jpg حــاجــی چــنــد ســالــی اســت کـــه جـنــگ تــمام شده و ایــن روزهــا..!

دیگــر شـمــا را بــدســـت فــرامـــوشــی سپــردیم..!؟
.
حـــاجی ایـــن روزهـــا...!!

صــدای رپ های لـس آنـجـلسی بلـنـدتر از الله اکبـر شــما بـه گــوش میـرسد.!

e0232a7ee3e05024b79d3072c5f77e70-425
.
.
حــاجی ایـن روزهــا حــرف هایـت بــرای بـعضـی ها قـدیمـی شده..!

مـیـگویــند عـصـر"عـصـر تـمــدن و روشنـفـکری اســت..!!
.
هــرزگـی مْــد روز گـشـته بـرای بعــضی ها در خــیابــان ها..!

بعــضی ها هــم چشــم هــایـشان را سیــراب مـیـکـنند از..

نـگـاه هــای آلــوده ای کــه بــرای تـن دختــرکان تــیــز مـیشود..!؟

ca3efb0c685f6c6da4ba4a2f3256c0e2-425
.
.
حــاجی خــوش بحالـــتان بـا خـوب کـسی معــامـله کــردید..

جـسم و جـانــتان و حتـی ســرت را بــرای رضــای الله تقــدیم کــردید..؟

1383780978799487_large.jpg
.
ولـــــی....!!

ایــن روزهـــا در دمـــای زیـــر صــفــر پــایـتـخــت..!

45826998813073936608.gif


بعضی ها صورتشان از سرما میلرزد...

اما حاضر نیست شالش را کمی جلوتر بکشد.!

97045953492408725170.jpg

نمــیدانــم بــا چــه کـسی مــعاملــه مـیـکنـند آنــهایـی کــه..!

زیـبایـی خــودشــان را فـــدای چشــم هــای گــرسنه خیـــابانی میــکنند..!؟

0.965772001304149359_taknaz_ir.jpg

نـمیدانم بـا چـه کـسی معــامـله مـیکــنند آنـــهایی کــه در ایـن ســرما..!

شـال نــازک میـپوشـند و گــردن و گــوشـشونـو مـینــدازن بیــرون..

و ســاپــورت میـپـوشن کـه از بــرگ گْـل نــازک تـــر..!؟
.
آیــا میخواهند ثـابت کنند که خـوشکل تر از حورالعین های بهشتی هستند..!!

شـــــایــــــــد..!؟

82714059147749075918.jpg
.
.
حاجی از شـما شرمنده ایم که آرمان ها و سبک زندگیتان را فراموش کردیم.!
18_Untitled-1_L.jpg

و ایـــن روزهــــا...!

بعــضـی ها افــکار ســریال هــای مـــاهـــواره ای را مــونـتـاژ مـیـکـنند...

و قـدم رنـجـه مـیـکـنـند بـه خـیـابـــان ها..!

93227749288439275279.jpg
.
ایـــن روزهــــا..!

بــعضـی از رذیــلـت هـا تــبدیــل بـه فـضـیلــت شــدند..!!

بعــضـی ها کـلـی افـتـخـار مـیـکـنـند بــه داشــتن دوســت د خ ت ر..!!

09639592980571783693.jpg

وقتــی بــه آنــها میــگویـــیم کــــه..!

ارتبـــاط صـمـیـمـی بــا زنــان نــامــحــرم..! حـــرامـــه...؟
.
میـــگن کــه..! ولـن کــن بـابـا مـقـدس بــازی در نیـــار..!

بقـــول خــودشان..! ایـن افـکـارت مــال عـهـد عـتـیقـه..!؟

47595178544475548906.jpg
206.gif

تنـهای تنــهای تنــها نوشـت..

مـکه مـن فـکـه بْـود مـنـای مــن دوکـوهــه

دنـیا بـرام یـه زنــدونـه تـو ایـن دوره زمـونه
تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393سـاعت 23:2 نويسنده هانیه ♦

من نبودم و تو بودی

بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی

حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم

هر روز ، هر لحظه و هر آن و دم به دم هستی مادرم !





من نمیدونم همه دخترا مثل من مامانین یا فقط من به مامانم وابسته ام ولی یه روز که از خونه میره بیرون حسابی دلم میگیره مثل الان که خونه نیست...
هععععععععععییییی
تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393سـاعت 22:27 نويسنده هانیه ♦

ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎﺷﻮﻥ :
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﯾﺪ : ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ؟ !
ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ : ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ؟ !
ﻣﻮﻗﻊ ﻋﺮﻭﺳﯽ : ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺳﯽ؟ !
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393سـاعت 10:50 نويسنده هانیه ♦

من منم دختری از شرق...

چشمانم مشکی است...

لنز رنگی ندارم...

عقده اش را هم ندارم...

موهایم صد رنگ نیست

سیاه سیاهند درست همرنگ شب...

بیشتر کتانی می پوشم

عشقم که کشید پاشنه دار...

حوصله ی نقاشی کردن صورتم را ندارم...

شب ها پایه ی پرسه زدن در خیابان نیستم...

اهل پچ پچ های یواشکی پشت گوشی تلفن هم نیستم...

روزها بی خیال روی چمن ها غلت می زنم

بی آنکه نگران خراب شدن موهایم باشم...

آری من منم دختری از شرق...

دختری که با تلنگری می شکند...

با حرفی چشم هایش خیس میشود...

و با یک نگاه سرد میمیرد...

آری من یک دخترم...

دختری که به دختر بودنش افتخار میکند...!!!
تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393سـاعت 22:24 نويسنده هانیه ♦


عکس های خنده دار و جالب (56)

تاريخ شنبه دهم اسفند 1392سـاعت 20:24 نويسنده هانیه ♦


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن

گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم

گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می

دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق

بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به

جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،

جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه

نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،

مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به

سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت

و زن زنده ماند.


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی 

پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از

پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست

شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا

فرارمی کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم

شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق

خود به مادرم و من بود.

تاريخ جمعه نهم اسفند 1392سـاعت 14:7 نويسنده هانیه ♦


143f84869a8f2d160c2659aa26a5b387-425

11 ماه گذشت...

بعضی ها دلشان شکست

بعضی ها دل شکستند

خیلی ها عاشق شدند و خیلی ها تنها


خیلی ها از بین ما رفتند

خیلی ها به جمع ما اضافه شدند


گریه کردیم، خندیدیم


گاهی زندگی بر خلاف آرزوهایمان گذشت

و...

از همه آن خاطره ها فقط 21 روز باقی مانده!


صمیمانه از درگاه خدا آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید، آغاز روزهایی باشند که

آرزویشان را دارید...


پیشاپیش نوروز و سال جدید مبارک

تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1392سـاعت 18:38 نويسنده هانیه ♦

خـــودتان را محکم بچسبید ... قـــدر خودتان را بدانید ...

50ا
رزان
نـــفروشید خـــودتان را ؛ به لبخندی ، به حرفی ، به نقلی ،


50
به
هدیه ای ، به اندک توجهی ... بگذارید تلاش کند .


50
بگذارید برای
به دست آوردنتان هـــزار راه را امتحان کند .


50
بگذارید
قـــدرتان را بداند . بگذارید بـــهایتان را بپردازد .


50
آدمها
چیزهای مفت به دست آمده را مفت هم از دست می دهند !


50
گـــــــران
باشید ...


تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392سـاعت 21:37 نويسنده هانیه ♦




スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字دلم بچگی میخواهد!ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

جلوی کدام مغازه兔斯基0044 پا بکوبمスイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字 تا برایم آرامش بخرند؟؟؟*はてな* のデコメ絵文字

تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392سـاعت 19:18 نويسنده هانیه ♦


مهربون

تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392سـاعت 18:34 نويسنده هانیه ♦

حال من خوب است/ چشم هایم اکنون پراز اشک شوق است /


روز هایم اکنون رنگ باران دارند/روز های خوبی پیش رویم دارم/


دل من از حالا شوق رفتم دارد/ من برای سفرم اشک ها ریخته ام/


اشک هایم اکنون مقصد من شده اند/ مقصدم را سالهاست ارزو میکردم/


مقصدم میدانم ارزوی همه است/ مقصدم میدانم پر از عطر سیب است/


مقصدم را تنها عاشقان می فهمند/ صاحب خانه خودش مژده ای داده به من/


مژده ی داده شده مژده ی ازادی است/


حال من خوب است


چشم هایم اکنون پر از اشک شوق است


تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392سـاعت 14:53 نويسنده هانیه ♦

روزگارم خوش نیست/ روز هایم ابریست/ دل من می بارد/ چشم هایم اما/ غصه دار است هنوز


روزگارم خوش نیست/دل من پر درد است/ گام هایم اکنون قصد رفتن دارند/ سر من سنگین است مثل یک بار گناه


صورت من اکنون داغ داغ داغ است/مثل یک کوره ی درد/ روزگارم خوش نیست / دل من غمگین است/


مثل یک رودی که /روز جاری شدنش/روبه پایان میرفت/ روزگارم خوش نیست/ روزهایم ابری است



تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392سـاعت 16:6 نويسنده هانیه ♦


زیبا‌ترین نامه‌هایی که سی سال پیش نوشته شد!


افسران - زیبا‌ترین نامه‌هایی که سی سال پیش نوشته شد!

تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سـاعت 21:20 نويسنده هانیه ♦

عکس:چادر قجری ، چادری متفاوت
من چادرم را که میپوشم فکر نکن از تمام دخترانه هایم همین وقارش را بلدم نه اتفاقا بر عکس ناز و عشوه را خوب بلدم شاید بهتر از تمام دخترکان شهرم
اما ناز و عشوه هایم هم مثل خودم با ارزش است
تو برای من ارزشی نداری که بخواهم ارزشهایم را برایت را صرف کنم تو برای من یک رهگذر معمولی هستی حتی نسبتی هم نداری
پس برای یک ادم غریبه که تنها چند لحظه از کنار من میگذرد
دخترانه های با ارزشم را خرج کنم اما این روزها بی ارزش هایش در خیابان ریخته به همان ها نگاه کن من نیازی به نگاه های بی ارزش ندارم برای من باید مثل خودم با ارزش بود

تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392سـاعت 22:49 نويسنده هانیه ♦


خفن ترین و باحال ترین خطای دید سال ۲۰۱۲…توش می مونی

به نظرتون رنگ مربع بالایی و پایینی باهم فرق میکنه؟!

لابد میگی این چه سوال مسخره اییه… خب معلومه که فرق میکنه…

پس انگشتت رو بزار رو خط جدا کننده دوتا مربع تا عجیبترین خطای دید عمرت رو ببینی….

عجیب ترین خطای دید سال!! + عکس

تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392سـاعت 19:26 نويسنده هانیه ♦


مامااااااااااان !

بیا بابا رو جمع کن باز رو تخت من خوابیده img src=

عکس خنده دار

تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392سـاعت 19:10 نويسنده هانیه ♦
miss-o

کد آهنگ